|
اینکه بعد ازتقریبا یکسال بخواهم دوباره بنویسم برای خودم هم کمی عجیبه.
توی این یکسال کلی اتفاق های ریز و درشت افتاده که حوصله فکر کردن بهشون رو ندارم ولی دلم خواست که باز بنویسم ولی این باز از زنان و مردان سرزمینم.
من در شهری زندگی می کنم که پای تو هرگز به انجا نرسیده.
از مرکز شهر من اگر یکساعت به طرف جنوب برانی زنانی را می بینی که برای سیر کردن شکمشان بدن خود را به قیمتی ناچیز می فروشند و اگر یک ساعت به طرف شمال حرکت کنی زنانی را می بینی که اتومبیل شان صدها میلیون تومان قیمت دارد.
باورت می شود؟ هیچکدام هم از دل هم خبر ندارند.
زنانی که تمام دار و ندارشان در دو،سه کیسه پلاستیک خلاصه می شود و زنانی که برای یک مسافرت سه روزه دو، سه چمدان پر لباس با خود جابجا می کنند.
در شهر من از این جور تناقضات زیاد می بینی.
حواست باشد که به شهر من نیایی چون ممکن است خاطره اش تا ابد کابوس شبهایت شود یادت باشد شهر من جایی برای تازه واردان ندارد و اگر پایت به ان برسد دیگر تا ابد از نفرینش رها نمی شوی پس حواست به شهرهای ناشناس سر راهت باشد. بی گدار وارد شهری که نمی شناسی نشو ،شاید ان شهر، شهر من باشد.
گفتگوی زنده شبکه استانی بوشهر با من
پنج شنبه ۹/۱۰/۸۹ ساعت ۲۱:۰۰
نفس بکش اگر چه می دونم هوا سمّیه
واسه تو که پاک بودی و من در پیه
اسم و رسمی که شاید قاتق نونم بشه
نه شهرتی که زمانی قاتل جونم بشه
که به کم قانع نمیشدم و پنجره هارو
می شکوندم به هوس هوا حنجره هارو
می بریدم و همیشه ام حق با من بود
اما تو یه بار نپرسیدی حق من کو
نپرسیدی که حریر قلبتو به چی باختم
گله نکردی چرا از تنت جاده ساختم
نخندیدی به شادیهای کوچیک و مسخرم
نرنجیدی از خنده ها و کنایه های من
کوچیک موندی پیشم تا که فک کنم بزرگم
گذشتی از خودت تا شاید منم بگذرم
از خودم.من گذشتم از همه،جز خودم
چطور له کردم جسد خاطره هارو
چطور طی کردم ساعت و فاصله هارو
تو رو گرون خریدم و خودم و ارزون فروختم
بزار یه بار راست بگم آره من دیگه سوختم
بنویس که چطور ما رو شکوندن/ بنویس از اونا که رفتن و موندن/بنویس از اونایی که دست باد/ کنده بی ترحم ریشه هاشونو
حالا شاهین تو فقط یه مرغ خونگیه
پریدن واسم توهم مث دیونگیه
من یه ماکتم از یه شوالیه ی بی وطن
پانچا ها هم به دن کیشوت بودنم می خندن
تو می دونستی که من پایه ی تن تو نیستم
خم میشم وقتی همه دارن انکار می کنن
چرا چون از جنس من بودی و عشقی که
مث فحش ناموسی میشه واسه بقیه
واسه خواب تو بغل قوی مردی که مخمل تن پلنگ و اوج اروتیکه
که می دره حرم چشم تورو تو پرده
دردِ فاصله ای که بره برنگرده
خیس و مچاله بشه تن عرق کرده
گر بگیره مث آتیشی رو کول برده
سرده یخ زده غمی که تو این نبرده
نابرابر و یه لشکر و یه فرده
بنویس که چطور مردم مارو پس زدن
تورفتی بالا دار اونا نشستن،دس زدن
عشقی که جوک میشه و بهش می خندن
بنویس که چطور مارو با دس نشون می دادن
بنویس که چطور ما رو شکوندن/ بنویس از اونا که رفتن و موندن/بنویس از اونایی که دست باد/ کنده بی ترحم ریشه هاشونو
شاهین نجفی
+وقتی از Delete کردن همه فایلهای بدردنخور چرت و پرت عاجزی، باید هنگ کنی...
+ اینقدر فقط به خودت فکر نکن، نتیجهاش اینه که چیزی میشی که تا حالا نبودی...
+ دور و برمون هم که شده راستی راستی عین قصه سگکشی...
+شده از یه سری چیزایی گلوت پر از بغض بشه و نفس کشیدنو برات سخت کنه...
+دل من سخت میخاد از اون چیزایی حرف بزنه که حس میکنه به اونا راه نداره. عقلم که طبق معمول یارای تشریحشو نداره...
+ شده یهو پیشتون یه لیوان شیشهای بگیره زمین بشکنه، دل بعضیها از اونم بدتر میشکنه. چقدر بیرحم هستین شماها...
سلام
مطبی که امروز میخوام بنویسم یه خورده با مطالب قبلی فرق می کنه. چند روز پیش داشتم مجله دانش ورزش رو می خوندم که توی صفحه 44 نوشته بود
قهرمانان جهان می گویند : رشد بی دوپینگ عملی است
توی این مقاله با قهرمان های بزرگی مثل میلوس سارسف ، جی کاتلر ، ادگار فلچر ، رونی کلمن ، کرای تیتوس و ... مصاحبه کردن. ( البته بیت ا... عباسپور ، امیر بیات ، امید پارسا و حمید ملکی هم بودن ) که همشون به این که بدون دوپینگ میشه رشد کرد اعتقاد داشتن ، ولی به نظر من امیر بیات خیلی قشنگ جواب این سوال رو داده بود
امیر بیات : از آنجایی که همه ما آماتور هستیم و از همان ابتدا هم در این رده ورزش بدنسازی را دنبال کرده و می کنیم فقط در رده آماتور می توانیم اظهار نظر کنیم .
به عقیده من بدون دوپینگ تا نهایت مرز آماتوری یعنی قهرمانی آماتوری جهان می توان پیشروی کرد و این را تضمین 100 درصد می دهم .
اما رسیدن به چنین دستاوردهای بزرگی نیازمند زمانی طولانی و تقریبا یک دوره 4 ساله برنامه ریزی شده است .بدنسازی مثل کشتی یا فوتبال نیست که ورزشکار همه سال نزدیک به سطح آمادگی آرمانی خود برای مسابقات باشد و همه می دانیم که اماده شدن برای مسابقات بدنسازی شرایط خاص و دشوار خودش را دارد . دوپینگ ساده ترین راه است که در نهایت به غیر از پشیمانی چیزی عایدتان نخواهد کرد . فردی که طبیعی بدنسازی میکند برای آنکه بتواند در مسابقات شرکت کند باید تمرین خوب ،تغذیه اصولی و برنامه و دانش مصرف مکملهای بالایی داشته باشد.برای بدنسازان طبیعی مکملها نقش آب را برای ماهی دارند. ( و در آخر گفته هاش به این موضوع اشاره میکنه )
من یک توصیه به بدنسازان دارم و آن اینکه خودشان را هرگز با مستر المپیا یا فلان قهرمان یا هر کس دیگری مقایسه نکنند چرا که هر کس شرایط خاص بدنی خود را دارد و باید بر اساس آن پیش برود . شاید اگر کسی همه کارهایی که رونی کلمن میکند را انجام دهد و مثل او شود و یا اینکه حتی یک دهم او هم پیشرفت نکند. اینها همه بستگی به شرایط بدنی دارد . فکر قهرمانی داشتن خوب است اما باند بازی زیادی در این ورزش وجود دارد . حالا که صحبت از مستر المپیا شد اجازه دهید به این مسئله اشاره کنم که، جی کاتلر به نظر من حداکثر خوش شانسی را داشته که مقام اول را دارد چرا که او بدن فوق العاده ضعیفی دارد . او از جمله اولین فاکتورهای قهرمانی که تناسب بین بالا تنه و پایین تنه است را ندارد و به عقیده من باند بازی و حمایت های پشت پرده است که او را به قهرمانی رساند . من قول میدهم اگر جی کاتلر بدنسازی از آسیا بود هرگز در حرفه ای ها به جایی نمی رسید چه برسد به این که اول مستر المپیا شود . بدنسازان بزرگ مثل محمد المکاری ، سمیر بنوت ،مصطفی محمد و ... هستند که همگی آسیایی بودند و جای پیشرفت خیلی زیادی داشتند اما به آنها میدان داده نشد چرا که سیاست های پشت پرده بود و هست. نکته آخر اینکه داوری امری سلیقه ایست بنابراین شما برای خودتان ورزش کنید و با ورزش خود لذت ببرید.
من هم میگم برای خودتون ورزش کنید و از ورزش کردنتون لذت ببرید .
بالاخره باید از شر داروهای استروییدی خلاص بشید حالا چه بهتر که با اختار خودتان باشه نه با خاتمه زندگی
چندروز پیش بود...... داشتم صفحات آگهی روزنامه همشهری را می خوندم که چشمم به چند تا آگهی افتاد چند تا آگهی خیلی ساده که می شد به راحتی از کنارش گذشت اما تا چشمم به مشخصات یکی از اون آگهی دهنده ها افتاد ......یک لحظه ... کردم .... نتونستم خیلی راحت از کنارش بگذرم .....متن آگهی این بود :
اهدای کلیه
جوانی مجرد 23 ساله
گروه خونی + o
تلفن : 430.........
روزنامه رو به همکارم نشون دادم, تعجب کرد و اون هم روزنامه رو به بقیه.......هر کدوم از بچه ها یک عکس العملی نشون دادند* ......بعضیها عصبانی شدند و فحش دادند ....فحش به کی؟(شما بگید!) .....بعضی ها هم اظهار تاسف کردند و لبهاشون گزیدند.....بعضی ها هر دو کار باهم کردند....یک عده دیگه خیلی بی تفاوت ....یک عده هم مثل همیشه ازاین مساله دستاویزی برای خندیدن و لودگی درست کردندو خندیدند ........اما در نهایت همگی به یک حس مشترک رسیدیم حسی که اسمش زیاد مهم نیست من به صورت مودبانه میگم حس کنجکاوی که نتیجه این حس مشترک تماس با صاحب آگهی دهنده بود ابتدا یک خانمی که حدس زدم مادرجوان کلیه فروش بود گوشی را برداشت
سلام خانم
سلام علیکم بفرمایید
درباره آگهی روزنامه اتون مزاحم شدم
زن بدون اینکه جوابم را بده با صدایی که خیلی خسته بود پسرش را صدا کرد :بیا .....
چند لحظه بعد صدای قهرمان داستان ما بگوش رسید :
بفرمایید
می بخشید در باره آگهی اتون مزاحم شدم شما صاحب کلیه اهدایی هستید؟
بله
شرایطتون چیه؟
23 ساله هستم با قد 170 و وزن 64 کاملا سالم
گروه خونم هم + o
(البته منظورمن ازاین سئوال شرایط مادی بود ...اگه شما خواستید کلیه بخرید یا بفروشید سوتی من ندید اول شرایط جسمی را کامل بپرسید بعد برید سر اصل مطلب یعنی پول کلیه ای که می خواهید بخرید یا بفروشید!)
شما شرایط مادی اتون چیه؟
من به بالا ترین پیشنهاد می فروشم الان هم بالاترین پیشنهادی که به من شده سه و نیمه اگه مبلغ پیشنهادی شما بیشتره یک قرار ملاقات بذاریم
خیلی ممنون ....فکر می کنم و باهاتون تماس می گیرم....نذاشت خداحافظی کنم و وسط حرفم پرید و گفت:من حداکثر تا سه روز دیگه جواب می دم متوجه منظورم شدید که؟
بله متوجه شدم....خدافظ
خدا فظ
داستان ما و پسرک کلیه فروش با شنیده شدن صدای بوق آزاد از گوشی تلفن به پایان رسید......
*و اما این هم عکس العمل خودم و یک سری چیزای دیگه .....
داستان دخترک کبریت فروش را همه ما یا خوندیم یا شنیدیم یا بعضیها مثل من احتمالا کارتون این داستان دیدن به هر حال داستان درباره یک دختر بچه فقیریه که مجبوره کبریت بفروشه اما کمترکسی کبریتاشو می خره یا اصلا کسی نمی خره دقیق یادم نیست و در حالیکه توی سرمای زمستون توی خیابونای شهر داره لرزه می زنه سعی می کنه با روشن کردن کبریتا خودشو گرم کنه و با روشن کردن آخرین کبریت خودش هم میمیره...میدویند اون روزا که بچه بودم و این کارتون می دیدم پیش خودم فکر می کردم این دخترک چقدر بدبخته و یادمه تو بچه گیهام خیلی دلم براش می سوخت و حالا که کمی رو سنم رفته فهمیدم که اون فقط یک داستان بود که حتی می تونه واقعی نباشه اما داستان پسرک کلیه فروش واقعی بود و انقدر زیاده که برای مردم شهرما مثل بقیه کارای روزمره یک امر عادیه و اگه یک نفر در باره این موضوع زیاد حرف بزنه و یا تحت تاثیر قرار بگیره متهم به سادگی و احساساتی بودن وچیزای دیگه میشه اما من چند روزه دارم یک مقایسه می کنم یک مقایسه بین دخترک کبریت فروش و پسرک کلیه فروش واینکه کدوم خوشبختر هستند:
1-اول بریم سراغ مقایسه بین سن این دو..... دخترک داستان ما بدون شک خیلی کوچکتر از جوان رشید کلیه فروش بوده پس یک هیچ به نفع جوان
2-دوم بریم سراغ نوع کار یا تجارت این دو..... دخترک کبریت می فروشه و جوان عزیز این سرزمین کلیه خود را (این جوان میتونه پدرخوانده ها را یاد جوانانی بندازه که زمانی خود را فدا می کردند تا؟......راستی آقای پدر خوانده عزیز ولی نعمت گرام ما این همه جوان دادیم برای چی برای کدام آرمان؟ ....چشمهای من که داره میبینه میگه نتایج آن همه خونی که رفت این شد که ما باز خود را فدا کنیم اون روزا خود را یک باره فدای شما می کردیم و این بار ذره ذره پس کلی پیشرفت کردیم و خونهایی که دادیم حروم نشد؟!......پس جانم فدای آرمانهای پدر خواندگان عریر این سرزمین )اما بدون شک پول کلیه گرانتر از پول یک عدد کبریته و بسیار وسوسه انگیزتر پس دو هیچ به نفع پسرک
3-راستی زمان اون داستان خیلی قدیمی بود یادمه تلفن نبود اما حالا تلفن داریم . خیلی چیرای دیگه پس کلی الان خوشبختیم و این خوشبختی را بدون شک مدیون ........(شما بگید مدیون چه کسانی هستیم؟)....راستی اگه الان بیمارستان و تلفن و روزنامه همشهری و کلی چیزای دیگه نداشتیم قهرمان داستان ما چطور میتونست کلیه خود رابفروشد پس سه هیچ به نفع جوان به نفع جوان این سرزمین ایران
دیگه مقایسه بسته و هرچی بیشتر مقایسه میکنم می فهمم که جوان داستان ما خیلی خوشبخته خدایا منو ببخش که یک لحظه فکر کردم که نکنه به ما ظلم شده ...تازه فهمیدم که ما خیلی خوشبختیم ..اصلا همه ما جوونا که در ایرانیم خوشبختیم البته هرکدوم از ما یک مشکلات کوچیکی داریم مثل بیکاری و بی پولی ومشکلات روانی و ... یک چیزای دیگه که(شرم اجاره نمیده بگم) که نتیجه اش اعتیاد و فساد و قتل و خود فروشی و کلیه فروشی و ...... می شه اما مهم نیست مهم اینه که ما خوشبختیم ..مهم نیست که کلی جوون داریم که دیگه هیچ نوری برای آینده ندارند (مثل چند تا وبلاگ مشابه که این روزا خوندم و نویسنده هاشون چند تا دختر که بالای 33 یا 34 سال بودند و یکیشون نوشته بود که دیگی امیدی نداره که بتونه ازدواج کنه و یکی دیگه نوشته بود حتی حرف زدن با یک پسر .......براش مثل یک تابوت شده)اصلا میدونی چیه مهم اینه که:
ما وضعمون بهتر ار سابقه.....جونز دیگه بر نمی گرده.......و همیشه حق با ناپلئونه*
انقدر عصبی و نا امیدم......... از وضع خودما نه چیزای دیگه..... که دیگه نمیتونم چیزی بگم می ترسم کار دست خودم بدم پس پایان
راستی چند تا پی نوشت
1-اول اینکه گفته بودم اون پسر گفت تا 3 روز دیگه کلیه خودشو می فروشه پس الان یکی مثل من مثل ما داره با یک کلیه زندگی می کنه........اما برای چی ؟
2*-این متن از کتاب قلعه حیوانات انتخاب کردم....
دیگر باکی نیست
من به این چهار دیوار بسنده کرده ام
به تماشای درخت از پشت پنجره
و ردیف کردن کلمه پشت هم
دیگر شوری نیست
چرا که من به نفس کشیدن
بسنده کرده ام
گاهی باید فراموشی را بیاموزیم
و به نداشته ها غبطه بخوریم
و از طعم غذای حسرت بچشیم
و به این که هیچ نیستیم
به پرواز کبوتر
به باریدن باران
همه و همه
سوت کشان در کوچه می دود
دامان بلند باد
برگ ها را با خود جا به جا می کند
هوا تاریک ، غمناک ، سیاه و سرد
همه نسیم خداحافظی را زمزمه می کنند
تنها نیمکت است
که انتظار یک دوست را می کشد
جزیره
تنها
در آب
تا چشم کار می کند :
آب
من هم
تنها در این دنیا
تا چشم کار میکند :
دنیا
تنهایی...تنهایی...برام واژه غریبی نیست...اگه راستش رو بخوای خیلی هم برام آشناست...از خیلی پیش تر از این ها می شناختمش و باهاش رفیق بودم...یه دوست نزدیک...یه دوست صمیمی...تو جمع بودم...اما همیشه تنهایی با من بود...پدر،مادر،برادر،دوست دوروبرم بودن اما حرفام رو به تنهایی ام می زدم...جزیی از وجودم بود...از بودنش ناراحت نبودم...یه جورایی دوستش داشتم...یه جورایی هم بهش عادت کرده بودم...هیچ کس نمی فهمید که من خیلی تنهام چون تنهایی من مثل کارای دیگه امه که اصلا شبیه بقیه نیست...منزوی و گوشه گیر نبودم...شلوغ..پرانرژی..اکتیو..ولی همیشه تنها...تنهایی من سرد و سنگین ولی خوب و مهربون بود...اصلا هم آزارم نمی داد...بهم می گفت من رو از دست نده،هیچ کس مثل من برای تو نیست،هیچ کس مثل من تو رو تکمیل نمی کنه...قبول داشتم برای همین من،قلبم و روحم سخت و سنگین شدیم...سخت مثل تیرآهن..هیچ کس و هیچ چیز برام مهم نبود...من بودم و تنهایی...همه جا همراهم بود،پارک،سینما،کنار دریا،باشگاه،خرید و خیلی جاهای دیگه که دیگران تنها نیستند ...تا اینکه...یه نگاه،یه جفت چشم باعث شد که همه چیز تغییر کنه...قلب سنگیم تکون خورد...یه لزرش که از قلبم شروع شد و به همه جام رسید...یه گرمای خوش آیند که دوست نداشتم با هیچ چیزی عوضش کنم...هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم که رفتم یه جای خلوت و با صدای بلند فریاد زدم..من عاشق شدم..عاشق چشم ها ،عاشق دست ها،عاشق مهربونی،عاشق پاکی،عاشق او...با نزدیک شدن چشمها قلبم رنگ گرفت..خاکستری آروم آروم جای خودش رو به سرخ می داد..خون توی رگهام به جریان افتاد..روح به تنم دمیده شد..یه دفعه چشم باز کرده و دیدم تنهایی داره من رو ترک می کنه..داره ازم دور می شه..نگاهش کردم...غمگین بود..منم بودم..گفت قولت رو فراموش کردی،قرار بود باهم باشیم،تا ابد...یه نگاه به چشم ها کردم ..باز دلم لرزید..دست ها رو گرفتم..گرم شدم ..چشم به روی تنهایی بستم..گفت بر می گردم..حالا می بینی..با اینکه از رفتنش ناراحت بودم ولی آروم گفتم کاش برنگردی و بعد از اون بود که همه چیز برام رنگ و بوی دیگه ای گرفت..قلبم،روحم،زندگی ام،روزهام،لحظه لحظه هام..شاد بودم و خوشحال..اون هم شاد بود..هر چی چشم ها بهم نزدیک تر می شد لحظه هام زیبا تر می شد..دیگه یادم رفته بود چیزی به اسم تنهایی هم وجود داره ...
تو این مدت روزهای ابری هم داشتیم اما مهم این بود که دلمون آفتابی بود ..اما این طوفان..این طوفان لعنتی همه چیز رو ازم گرفت..
دست ها رو از دست دادم..دیگه اون شونه های محکم مال من نبود..پاکی و مهربونی داشت ازم دور می شد..و چشم ها ...وای...به در ودیوار زدم..نشد..به آب و آتیش زدم..نشد..نخواست..هر چی بیشتر می خواستم نگهش دارم بیشتر از دستش می دادم..یه دفعه یه صدایی توی گوشم گفت اگه دوستش داری رهاش کن،بگذار تصمیم بگیره،بگذار انتخاب کنه،بگذا ر بره شاید این جوری خوشبخت بشه،تو هم خوش باش به خوشی اون...رهاش کردم..آزادش گذاشتم...و اون رفت...دور شد..دور...از دور هم برق چشماش قلبم رو می لرزوند ولی دیگه اون چشم ها مال من نبود...
سرم رو برگردوندم...تنهایی کنارم بود..اون بود که این حرفا رو بهم زده بود...لبخند زد...گفت من برگشتم..نیشخند زدم...تلخ...دیگه دوستش نداشتم...دیگه دوستش نداشتم...ولی می سازم چون خوشم به خوشی چشم ها....
سهم دل ما این بود
آلوده و بیهوده تا بوده همین بوده
بالای تخت اتاقم
يه پاکت سيگاره و
چند تا کتاب شعر نو
و يه آلبوم قديمی
که پره از ياد تو
از توی شعرای آبی کتابا
اين روزا
بوی دود می آد فقط
بوی آتيش
بوی درد
ديگه بوی موی تو
وقتی که بارون می خوره
از تو آلبوم بزرگ خاتراتم نمی آد
ديگه شعرای منم
همه سيگاری شدن
بوی سوختن ميدن و
اسير بيماری شدن
ديگه اين صدای من
برای پاييز می خونه
صدای خسته من
پر درد و پر درد
مثل بادای پر از غبار و گرد
برای غروب برگ
برای شکستن بلور احساس يه مرد
بهتره کم کم بميره
صدای خنده تو
شادی تو
تو ذهن من
منو تا نهايت لحظه بودن می بره
شاد باشی و پر از غرور و سرشار بهار
ديگه چی بگم براتون
شمارو با غم چه کار؟
ديگر برای همه ما عادت شده که هر روز در دست يکی از دوستانمان موبايل ببينيم .
انگار موبايل تبديل شده به يکی از نمادهای جوانان امروز به نظر ميرسد نسل ما بدون
موبايل چيزی کم دارد . انقدر که برای خيلی ها همه راهها به موبايل ختم ميشود.
سعيد هم پدر و مادرش به مناسبت روز تولدش برايش موبايل خريده اند خودش هم فکر می کند خيلی به اين موبايل نياز داشته (باورتون نميشه اگه يک روز موبايل نداشته باشم کارم راه نميافته).
توی راهروی دانشگاه مرتب قدم ميزند . گوشی را محکم چسبانده به گوشش و با عصبانيت مشغول صحبت است. منتظر ميشود تا مکالم اش تمام شود . حالا جلوتر ميروم. خودش را سارا معرفی ميکند.دانشجوی ترم دوم نرم افزار :اصلا اگر يک روز موبايل نداشته باشم اون روز روز نيست. موبايل را مادرش به عنوان کادوی روز تولدش خريده . هزينه قبض هايش را هم پدرش پرداخت ميکند (به هر حال هر کدام بايد يک بخشی از هزينه را تقبل کنند.)
نازنين با دوستش بر سر گوشی جديدی که خريده صحبت می کند. موبايل را پدرش برايش خريده (پول قبض موبايل را هم پدرش پرداخت می کند)البته برای نازنين زياد تفاوتی ندارد که موبايل داشته باشد يا نه:(البته خب باعث شده تا در ارتباطاتم راحت تر شوم.)
شايد همه ما مثل سعيد و سارا و نازنين هر کدام به بهانه ای موبايل می خريم. هر موقع خواستيم آن را می فروشيم و هر موقع خواستيم آن را می خريم. اما يک چيز را فراموش نکنيد در کوچه پس کوچه های همين شهر برای خيلی ها داشتن يک جفت کفش سالم يک روياست...
معلم گفت بنویس سیاه و پسرک ننوشت. معلم گفت: هر چه می دانی بنویس و پسرک گچ را در دست فشرد. معلم گفت : املای آن را نمی دانی؟ . معلم عصبانی بود، سیاه آسان بود و پسرک چشمش را به سطل قرمز رنگ کلاس دوخته بود. معلم سر او داد کشید و پسرک چشمانش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت و باز جوابی نداد. معلم به تخته کوبید و پسرک نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سکوت کرد. معلم بار دیگر فریاد زد: بنویس، گفتم هر چه می دانی بنویس و پسرک شروع به نوشتن کرد: " کلاغ ها سیاهند، پیراهن مادرم همیشه سیاه است، جلد دفترچه خاطراتم سیاه رنگ است. کیف پدرم سیاه بود. قاب عکس پدرم یک نوار سیاه دارد. مادرم همیشه می گوید: پدرت وقتی مرد هنوز موهایش سیاه بود. چشم های من سیاه است و شب سیاه تر. یکی از ناخن های مادربزرگ سیاه شده و قفل در خانه مان سیاه است." بعد اندکی ایستاد رو به تخته سیاه و پشت به کلاس و سکوت آنقدر سیاه بود که پسرک دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت: "تخته مدرسه هم سیاه است و خودنویس من با جوهر سیاه می نویسد." گچ را کنار تخته گذاشت و برگشت.معلم هنوز مشغول خواندن کلمات بود و پسرک نگاه خود را به بند کفشهای سیاه رنگ خود دوخته بود. معلم گفت: بنشین! پسرک به سمت نیمکت خود رفت و آرام نشست. معلم کلمات درس جدید را روی تخته می نوشت وتمام شاگردان با مداد سیاه در دفترچه مشقشان رونویسی می کردند اما پسرک مداد قرمز رنگی برداشت و از آن روز مشقهایش را با مداد قرمز نوشت. معلم دیگر هیچگاه او را به نوشتن کلمه سیاه مجبور نکرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ایراد نگرفت و پسرک می دانست که قلب معلم هرگز سیاه نیست.
اين از داستان ولی يه چيزی رو نمیشد و داستان بگی که اينجا می گم: اسم اين وبلاگ رويای سياه است.جامعه ما سياه است.رهبر ما سياه میپوشد و ...
( قالب این وبلاگ هم سیاه است )
اين مطلب از دوست خوبم که متاسفانه اسم وبلاگش رو نميدونم . ولی عنوانش رويای سياه هست
من و من
قصه ی من
قصه ی تنهايی و غم
من و تو
قصه ی ما
عشق زمينی و خدا
من و او
قصه ی هيچ
گريه ی شبهای بلند
من بودم و تو و خدا. خدا می خواند.. من و تو می رقصيديم.... خدا می زد.. من و تو در انحنای وجودمان گم می شديم... خدا گفت: هی! پسر! کمی هم تو بخوان تا من برقصم! گفتم: اما او معشوقه من است. با معشوقه خود باش! گفت: من که معشوقه ندارم.. تنهايم ... کسی نمی تواند به عرش من وارد شود... . گفتم: چرا .! اگر تو بخواهی می تواند... .گفت: تو نمی فهمی پسر جان. هيچ کس نمی تواند مثل من باشد .هيچ کس . گفتم: تو خودخواهی! همه می توانند.... همه می توانند.يک فرصت بده... ببين که همه می آيند . دیگر تنها نمی مانی!
تو گفتی: عزيزم! اشکالی ندارد... بگذار برقصد... او خداست... من دوست دارم با او برقصم.. دوست دارم معشوقه او باشم.! گفتم: اما... تو معشوقه من هستی... اگر با او برقصی من چه کنم... نمی خواهم از هم جدا شويم!.. ما سوگند ياد کرده ايم! گفتی: او خداست.... او ما را آفريده... او بهتر است... من با او هستم...
خدا گفت : بيا برويم ... اين پسر خودخواه است!
گفتم: هی ...خدا! مگر نگفتی کسی نمی توانند به عرشت وارد شود... خودت گفتی... او هم نمی توانند... ما را تنها بگذار! گفت: مگر تو نگفتی همه می توانند... اين يک فرصت بود.... تو راست می گفتی!
خدا رفت... تو رفتی... اما خاطره ات ماند... در لحظه آخر سر برگرداندی و لبخند زدی... کاش درباره فرصت سخنی نمی گفتم... کاش آنقدر با من بودی که خدا نتواند از من جدايت کند...لعنت به من اگر ديگر سخنی با خدا بگويم...!
زمان ايستاده است
گرچه عقربه ها همچنان بر صفحه ساعت جولان می دهند
گرچه طلوع و غروبها از پی هم می آيند
گرچه نوروزها و محرمها پی در پی می گذرند
همچنان زمان ايستاده است
اينجا برهوتی بيش نيست و من مسافر وحشتزده آن
عشق که سهل است حتی مرگ هم احوالی نمی پرسد
من از خستگی به پيری رسيده ام
اما زمان همچنان ايستاده است ...
می خواهم تنهای ام را با کسی قسمت کنم
آنقدر بزرگ است که ديوارها هم می نالند
اينجا فقط می توانم با سايه ام حرف بزنم
اينجا نه ستارهای است که شب ها بتوان شمرد
نه روزنه ای که خورشيد بتابد
اينجا فقط تاريکی است
اينجا فقط تنهای است
اينجا حتی قطره ای هم نمی چکد
!!! KINGALI !!!